تبليغاتX
تحریر ملال


آخرین پست نگاشته شده توسط جناب آقای بابایی در وبلاگ وزین سفینه ،با عنوان « شما خوش باشید»  سخت مرا به خود مشغول داشت . نمی دانم از چه رو به یاد نوشته ای از میلان کوندرا افتادم . بی آنکه برآن باشم که سخن این دو تن یکسان است ، بخش کوتاهی از خنده و فراموشی کوندرا را با کمی تغییر برایتان نقل می کنم: 

« رویداد های تاریخی معمولا بدون ذوق و استعداد چندانی از یکدیگر تقلید می کنند. اما در چکسلواکی  (شما بخوانید در ایران) ، تاریخ تجربه بی سابقه ای را به نمایش گذاشت . به جای آن که بر طبق طرح استاندارد و معمول تاریخی ، گروهی از مردم ( معمولا یک طبقه ، یا بخشی از ملت) ،علیه گروه دیگر قیام کنند،همه مردم ( تمامی یک نسل ) علیه جوانی خودشان قیام کردند. هدف آنها دوباره در اختیار گرفتن و تعدیل اقدامی بود که خود به وجود آورده بودند.»

و این هم بخشی از نوشته استاد بابایی خطاب به سماواتی :

« آقا یا خانم سماواتی، نوشته بودید: «خانه از پای‌بست ویران است و امثال تو عمرتان را صرف نقش ایوان می‌کنید...» حرف منطقی و آدم‌واری است. من سن شما را نمی‌دانم ولی نسل ما نسلی نیست که بتواند منطقی بیندیشد و گذشتۀ جنگی و انقلابی و آرمان‌گرایانه‌اش را فراموش کند. ما هنوز بالغ نشده بودیم که روی دوشمان سنگینی جنازۀ دوستان‌مان را حس کردیم. هنوز وزن و قد و اندازۀ خودمان را نمی‌دانستیم که فهمیدیم کلاشینکف سبک‌تر از ژ۳ است. فرق است بین نسلی که صدای انفجار را فقط شب‌های چهارشنیه‌سوری در میدان‌های شهر شنيده است با نسلی که گوشش پر از صدای انفجارهایی است که در یک لحظه دنیا را تیره‌ و تار و خون‌آلود می‌کرد. ما هنوز داخل آدم‌های بزرگ نشده بودیم که هفته‌ای یک‌بار وصیت‌نامه می‌نوشتیم و برای لباس کهنه و خودکار و چند دفتر و کتاب‌مان وارث تعیین می‌کردیم. از ما انتظار نداشته باشید که مثل شما طعم زندگی را چشیده باشیم و برای رسیدن به آن، خود را به آب و آتش بزنیم. من هنوز اسم کسی را نمی‌شنوم که من را یاد یکی از دوستان شهیدم نیندازد. دوستی داشتم که از جان دوست‌ترش می‌‌داشتم. جلو چشمم تکه‌تکه شد و وقتی مادرش من را دید، گویی به قاتل فرزندش نگاه می‌کرد. با چشمانش به من می‌گفت چرا باید تو بمانی و از فرزند من جز چند تکه گوشت و مقداری استخوان برنگردد؟ هنوز وقتی از کوچۀ آنان می‌گذرم دلم می‌لرزد که مبادا باز با آنان رودررو شوم. می‌بینید خانم یا آقای سماواتی؟ ما حتی از زنده بودن‌مان هم شرمساریم.

 شاید حق با شما باشد و شاید درست همین باشد که هر کس به فکر خود باشد و گلیم خود را از آب بیرون بکشد. من نمی‌دانم. اما می‌دانم که این خوش‌فکری و زیرکی و عاقبت‌اندیشی و عافیت‌طلبی از ما ساخته نیست. گویا ما را برای جنگیدن آفریده‌اند؛ یک روز با دشمنان بیرونی و یک‌روز با دوستان داخلی و امروز هم با خود. نگویید ما آن جنگ را قبول نداریم و اصلا نباید جنگی می‌شد. این حرف‌ها در جای خود درست است؛ اما ما آن روز بیشتر از این نمی‌فهمیدیم که باید جنگید. پس از آن هم با زندگی جنگیدیم و با هر چیزی که گمان می‌کردیم آرمان‌های ما را کمرنگ می‌کند. موسیقی گوش نمی‌کردیم، لباس نو نمی‌پوشیدیم، خود را معطر نمی‌کردیم که مبادا شبیه جوان‌‌های امروزی شویم، عشق را نمی‌شناختیم، لذت را نمی‌فهمیدیم، جز خزیدن در گوشۀ امامزاده‌ها تفریحی نداشتیم، از سفره‌های رنگی بیزار بودیم و گمان می‌کردیم اگر موی دختری از روسری او بیرون زند، ما باید پاسخگوی این جنایت بزرگ در شب اول قبر باشیم ... ما به اهدافی که داشتیم نرسیدیم و من الان خوشحالم که مردم راه خود را رفتند و فریب سادگی و پاکی ما را نخوردند. ما آرمان‌های خود را در کنار دوستانمان دفن کردیم؛ اما امیدوارم نسل شما بتواند روزی کاخ سعادت‌مندی خود را بر ویرانه‌های سرنوشت ما بنا کند.

 

خانم یا آقای سماواتی

من شما را سرزنش نمی‌کنم اگر در همۀ عمرتان یک‌روز را هم صرف ساختن کشورتان نکنید و فقط به فکر خود و آیندۀ شخصی‌تان باشید. ولی حالا که این‌قدر به فکر زندگی و آیندۀ خود هستید، چرا با فکر کردن به حماقت‌های ما خون‌تان را كثيف می‌كنيد و اوقات‌تان را تلخ؟ برای ما دیگر وقتی نمانده است. شما خوش باشید.»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 16:11  توسط اسکندری   | 

کار من:

بی تمنا،

به هر سو رفتن؛

و ماندن بی طلب کسی

یا چیزی.

وه که چه دشوار است!   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:29  توسط اسکندری   | 

بیدل! هان بیدل!

وقت خطیر است : هنگام عاشقی .

 پندار ، انکار است. و این تنها منطق عشق است : «اگر راه روی راه بری» بی هیچ دلیل . که در عشق همه دلیل است .

عاشقی درگیرشدن با هستی معنا یافته است. معنی دادن دوباره جهان. چیدن همه چیز از نو.

عاشقی را نیک بیاموز ! اگر دانسته باشی که آموختنی نیست. 

چون قسمت تو جام ناب عاشقی شد ،سلام مارا هم برسان . بگو که ما درگیر نقش ایوانیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:23  توسط اسکندری   | 

     محمد پسرم دیروز که دستان کوچکش در دستم بود و به شوق بازی در پارک همراهم شده بود ، در بین راه و در میان رگبار مدام حرف و صدا ناگهان سوالی پرسید. سوالی ساده و سخت . و من که در افکار خود غرق شده بودم و هیچ نمی شنیدم ، آنی به خود آمدم. او پرسید: بابا ! خدا ما رو دوست داره ؟ و این سوال را با آنچنان تردیدی پرسید که جانم سوخت ؟ آن لحظه پاسخی به او دادم . اما تمام ساعاتی که او مشغول بازی در پارک بود و پس از آن در منزل این سوال مرا به خود مشغول کرده بود . نیمه شب باهولی عظیم درحالی که از شدت گریه اطرافیانم را از خواب بیدار کرده بودم، از خواب برخواستم . همسرم پرسید : چی شده ؟ گفتم:  آیا ما خدا رو دوست داریم؟

سالها پیش در پایان یکی از کلاسهای رسائل فلوطین، مرحوم درویش علی شیدا ، استاد کامل و راه یافته ما ، که زود رخ از جهان بر گرفت ، درباره عشق خدا برمخلوقاتش فرمایشاتی کردند. حضرت ایشان نیز در همان لحظات پایانی کلاس پس از ذکر عشق الهی بربندگان و مخلوقات؛ خصوص آدمی، پرسید: اما ما،آیا ما خدا را دوست می داریم؟ مرغ جان استاد در هنگامه بی هنگام به استان دوست پرواز کرد و کلاس و پاسخ سوال وی ماند. و من از پس سالهای سال هنوز پاسخی بر سوال کودکم و استادم ندارم .            

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:17  توسط اسکندری   | 

عشق که میگویی ، چیزی درخشش می کند و زود رخ برمی گیرد.  هستی ظهور می کند و آنی غایب می شود . هستی و نیستی . ظهور و ناپیدایی. و امدن و تردید برای ماندن .

                             « یا من هو اختفی لفرط نوره / الظاهر باطن فی ظهوره »

این نقصان بینایی ، روایت روز و شب ما است . روایت هر روزه ما . وقتی عشق را نمی بینی! تولد نوزاد آدمی را معجزه نمی خوانی ، رویش گیاه را . شکفتن شکوفه را . و حتی ستاره ها را نمی بینی: بی کاره هایی نورانی در دوردستهای آسمان که معلوم نیست از چه رو آفریده شده اند و بود و نبودشان برای ما هیچ نمی ارزد.

عشق ندیده ها، نه خود دیده اند و نه دیگری. هیچ ندیده اند این لاف زنان پرمدعا که خود را طبیب بصر و پزشک نظر هم می خوانند. فرهاد را بیمار و مجنون را مجنون می شمارند. و مادر را به جای آنکه عاشق بخوانند، موجودی که احساسش بر عقلش پیشی گرفته می نامند. همین .

راستش را بخواهید همیشه داستان مجنون را با دست لیلا نوشته اند. از همین رو ست که داستان مجنون بیش از آنکه روایت سرخوشی عشقی مدام و جانفزا باشد ، حکایت هجر و ناکامی و درد و رنجی جانکاه است. و ما شنوندگان بی تجربه معنا و عشق، از آن جز تصور شیدایی و ناکامی قرین آن ، چیزی دستگیرمان نمی شود. جنبش ذره به عشق و استواری آسمان از آن استعاراتی شاذ و ناپیدایند که برای بافتن قافیه اشعار مناسبند و نامه های دختر بچگان دلداده به کاکل زری های فشن.

و این همه! یعنی مرض مزمن بی عشقی که طعم همیشه ذائقه ما شده است و روزی مدام هر روزه مان . دریغا عشق .        

   عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید                       ناخوانده نقش مقصود درکارگاه هستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:49  توسط اسکندری   | 

همیشه وقتی هست بیدل!

که آسمان را بنگری ،

                          و ستاره ها را برای روزمبادا وام گیری .

وقتی که

               خود را بیرون کشی

                                         از زهدان نگاه دیگران

                                                                         و داوری ُخردشان.

مارا بگو که همه روز

                             در تعاقب خواست ِ این و آن

                                                                     شب کردیم .

و شب

          در دغدغه نوکردن نقاب فردا.

    

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:32  توسط اسکندری   | 

   

....... بیدل ! هان پسرم

 قدرت انگشتری نیایت را بجو ؛

                                             که به یک اشاره  گرداگرد خویش را

بی چرخش رنگ رنگ ،

با نوش هر آهنگ ،

در لحظه ناب نگاه

                             ببینی.

 برگیر آنی سکوت را

برچین ذره ی ناخوانده مهمان را،

                                          به چشمانت .

هان بنگر!

                   شاید از افق نام تو ،

                                               نیایت بازآیند.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:31  توسط اسکندری   | 

 

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب                                   باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

این شبها پر از خواب توام . نمی دانم رویا است یا بیداری! چه شده معشوق عاشق کش را که چنین  گوشه چشمی برمن انداخته است؟ آیا براستی بازگشته ای؟ نه ! رفتن تو را آمدنی متصور نیست.

اما چرا رویا ؟ مگر نمی دانی رویاها تیره اند؟ تا دست دراز میکنی که به چنگشان آوری ، از دست می گریزند. از ذهن.

اما چگونه است که عمق اثر و احساس رویا از بیداری بیشتر است؟ ترس و هول ، عشق و اضطراب در خواب عمیق تر برجان می نشینند. با آنکه نیست ،هست . شاید از همین روست که به رویاهایم سرک می کشی . آمده ای که جانم را به آتش بکشی. می خواهی بودنت را به یاد آورم، درحالی که به واقع نیستی.

 در رویا بودن یعنی بودن و نبودن . نبودنی با همان اثر بودن . با همه آوار خاطره ها و یادهای فراموش شده . در رویا بودن یعنی آمدن بی آنکه ردپایی از خود به جای بگذاری. بی آنکه آمدنت بهانه عشق تازه ای شود. اما زخم کهنه را که تازه می کند! و شور گذشته را زنده .

 های صنما! نمی دانی چه کرده ای با جان من. جانم خریدی با بودنت، جگرم دریدی با رفتنت و اکنون که بیدلی لولی وش و مغمومم ، تنها ملک در اختیار مرا نیز ازآن خود میکنی : خیالم را.

های صنم! های های صنما! نمی دانی چه کرده ای با من پیر پندار خسته دل . رویایی ام کرده ای. بی خود . بی سرزمین . بی نام و بیدلم کرده ای .

 صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم ؟                                     تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم؟

           

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:35  توسط اسکندری   | 

به نام خدا

بعد از چند ماه ، این روز ها درایرانم . هم دیدار ها تازه شد و هم دلتنگی ها برطرف . با این همه، دائما احساس می کردم چیزی در درون جامعه در حال سر برآوردن است . نوعی احساس . چیزی شبیه بی حوصلگی سیاسی . ازاین رو از بدو ورود به دنبال شاخص تعریف کننده جامعه ایران در سال جدید بودم . آیا واژه های خاص حکایتگر جریانهای خاص هستند؟ در توصیف اوضاع و روزگار، چه تکه کلام هایی بر سر زبان مردم رایج شده است ؟ و خلاصه آن چه بیش از دیگر چیزها دغدغه مردم است چگونه به زبان و بیان می آید؟ 

در بسیاری از اظهار نظر ها واژه کلیدی حاکی از آنارشی سیاست گذاری دولتی در جامعه بود:در هم ریختگی قوه تشخیص اوضاع و تصمیم متقابل. جملاتی مثل هرکی به هرکیه ! کار از دست آقایون در رفته ! و از این دست جملات .

برخی دیگر ریشه ای تر و ساختاری علت یابی می کردند. آقا! تضاد واقعیت و ایدئولوژی به اوج خودش رسیده . سیاست های دولتی و امپراطوری های اقتصادی( مافیا )  نتوانستند با هم کنار بیایند. دولت به عناصر سیاست خارجی تکیه کرده و مسائل داخلی را فراموش کرده .

عده ای دیگر به نیت ها و ایدئولوژی و آرمان گرایی یا واقع گرایی گیری نمی دادند . آنها کارگزاران را واجد  توانایی کافی برای اداره معیشت و تدبیر امورات کشور نمی دانستند . آقا اینا این کاره نیستند!  عزیزدل  بگو ببینم چه ربطی بین دانش فقه و تخصص مدیریت سیاسی است؟ فقه جزئی نگر چگونه می تواند  کارگزار کلی نگر و واجد هوش عملیاتی ایجاد کند؟ اصلا می دانی چیست؟ ای کیو ( هوش عمومی) مدیران جامعه ما از حد نصاب هوش مناسب مدیران پائین تراست . خیلی پائین تر .

من برای تحلیل وضع کنونی جامعه پیش فرضهای مختلفی را برآورد کرده ام و خود نیز از برخی ازاین پیش فرض ها خیلی سود برده ام و به حق آنها را در بسیاری از موارد، برچسب های کوتاه کننده مسیر تفکر و راهگشای تحلیل و بررسی یافته ام.  

اما شما بگویید. به نظر شما مشکل از کجاست؟ آیا رابطه ما و مسئولین جامعه ما با واقعیت برقرار است؟        

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:21  توسط اسکندری   | 

بنام خدا

داستان خنده فرشتگان را شنیده ای ؟

وقتی آدمیان در عمق ضمیر ناخودآگاه ِ فریب زن خود ، مست جام خودشیفتگی بی انتهای خودند ؛ و در احساس خود مرکز بینی غوطه می خورند، فرشتگان که کمی بالاتر از این لانه موران ِدر هم لولیده و پراکنده آدمیان به معجزه هر دم نو شونده زایش و مرگ می نگرند،و کرور کرور نفس مرده که همین سودا را در سر داشتند، به یاد می آورند، بر خامی خیال انسان می خندند.

و هرگاه به بزرگی و بی انتهایی جهان که آسمان آسمانِ آن، ذره کوچکی از خاکشان هم نیست ، می نگرند، باز بر خردی و کوچکی و حاشیگی آدمی و بر این نیستِ هست نما سخت می خندند. خنده ای بس تلخ .

حافظ می فرماید :
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است                  گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 1:56  توسط اسکندری   | 

«بسم الله الرحمن الرحیم »

پندار های ما  هم دام هستند  و هم پناه . گویی بی مدد خیالِ  تند پای ِتخیل، زود ته می کشیم و خالی می شویم. و خیالها، چنگهای گستاخ و دوام دار آدمی است بر دامان نیستی . تا نیستهای مارا اگر چه نه در بیرون ، اما در درون ، به هستی مبدل نماید. «خیال آب خضر است و جام کیخسرو » خیال چشمه ای است که ازدرون مامی جوشد تا همه جاهای خالی وجود را که میل و تمنای آدمی طاقت دیدارش را ندارد پر کند. بقول مولانا :

 نیست بود و هست بر شکل خیال .

آه که به حقیقت ، هیچ صعب و سختی به سختی نگاه آدمی برخویشتن خویش  سخت نیست . اگر نگویم که غیرممکن . باری خیال ما دستان مصنوعی ذهن است تا زندگی در درون را ساده تر کنیم . مگر نه این است که فرزند آدم بیش از آنکه در برون زندگی کند درپندارها و خیالهای خود زندگی میکند؟ همه اندیشه  ما ، قضاوتهای ما، تفسیرهای ما ،غم های ما و حتی عشق ما از صافی خیال می گذرد. و در این میان توهم نیزبیکار نیست. توهم خود مرکزبینی آدمی، توهم خاص بودگی، توهم یکدستی  و یگپارچگی وجود؛و البته توهم خردورزی .

این وضعیت وجودی ما است. اگزیستانسیال . و  ناظر بر عمق داشتن حقیقت زندگی در خیال و فکرت . و نشانه ای است بر همیشه لرزانی  قدمهای آدمی در سیر و سلوک زندگی  و باز به قول مولانا :

نیست وش باشد خیال اندرروان                                      تو جهانی بر خیالی بین دوان

بر خیالی صلحشان و جنگشان                                        وز خیالی فخرشان و ننگشان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:41  توسط اسکندری   |